ای کسانی که مامور دفن من هستید به وصیتم گوش کنید:
مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند هر چه سیاهی در دنیا بود کشیدم.
چشمان را باز بگذارید تا مردم بدانند چشم انتظار بودم و در آخر کسی به این انتظاز پایانی بخشید.
دستهایم را باز بگذارید تا بدانند چیزی از این دنیا با خود نبرده ام.
و در اخر یخی به شکل صلیب بر روی مزارم بگذارید تا با اولین تابش خورشید بجای عزیزم برای من گریه کند.
همه در مهربانی تو شک داشتند همه و همه
اما نمیدانم که چرا زندگی را با همه دلتنگی هایش به تو باختم
و چرا پنالتی عشق را از کسی خوردم که حتی یک بار هم به من نگفت دوستت دارم
چرا پروردگار من تو در دستگاه عدالت خود وزیر عشق منصوب نمیکنی
چرا همه عشقها در دل من کور و کر هستند
چرا فدراسیون عشق تو برنامه نود ندارد
تا قضاوت کند در مورد این عشقهای هرزه
چرا چرای خطاهای زندگی را با وجود تمام خطا هایش خطا نمیدایند
چرا اینگونه است عدالت
چرا میکشند برادرانم را با عشق
چرا عشق فقط علاقه به رفتن و شکستن شده
چرا علاقه شدید قلبی تبدیل به کلاغی ولگرد شده
که بر بام بر هرزه پرستی مینشیند چرا خداوند من سکوت میکنی
چرا سخن نمیگویی
عادل سخن گو بگو از بیکران آبی دل من
تو که همیشه در گفتن بی پروا هستی
ای دوست به دیار فوتبال نروووووووو
عدال فردوسی پور را نمیگویم یکتای بی همتارا میگویم که تقدیر را با دست خط عشق مینویسد
بگو که در انتهای محبت
در نصف انهار عشق کسی نیست که به درد دل تو گوش فرا دهید
هه هه هه باز هم من گفتم و صدایی آمد که خفشو
ای آدمک دوپا
چه میخواهی از عشق
چه میجویی از این فدراسیون بی پول
ما بودجه ای برای عشق تو نداریم
و آنگه بود که فهمیدم
همه عشقها باید در دل من کور شوند دوستان من
بدانید که من با تمام وجود با این بی عدالتی مبارزه خواهم کرد
بدانید که میشوم دروازبانی همچون احمد رضا عابدزاده تا از ورود عشق به دلم جلوگیری کنم
ای فرشته عشق تو نیز بخواب که هرچقدر من نیز فریاد بکشم، تو و دوستان تو کار خود را انجام میدهید
و در آخر ای عاشقان من را بخاطر تمامی گناهانی که نکردم ببخشید
ای محبت مرا دیگر در آغوش خود نگیر ی
ای آبی دل دیگر تو را نمیخواهم
دیگر هیچ چیز و شخص را در دنیا بی عشق نمیخواهم
خطا
در هوای نوجوانی در شبی خوش من خطا کردم
کنار یک هوس با دختری تنها من نشت کردم
من از ترک خدا چنان کردم آیا خطا کردم
من از بحر هوس در شب جماع کردم
چه ها کردم در آنشب من خطا کردم
نمیخواهم بمانند دگرها گویم امشب
نفهمیدم خطا کردم کردم
چرا گویم نمیگویم
من عاشق هم خوابه بودن با زنی هستم
چرا گویم نمیخواهم لبان گرم دختر را
چه میگویم چه میخواهم چرا آنشب من خطا کردم
خداوندا چقدر سخت است میان تو
و این دنیای زیابایت یکی را انتخاب کردن
وآسانتر از آن آشنایه ساختن من در دل گرگها
اما من هرگز نمیخندم
من از خاک خوردن دلها
من ار پرسه زدن تنها
در کوچه های سرد و تاریک دل نامرد این شهر نمیترسم
من از راهی شدن تنها
به سوی خواب و رویاها نمیترسم
من از باختن به معشوق زمینی و شکست سایبان دل نمیخندم
خداوندا نه میخندم نه میترسم
فقط شکوه زنامردی اهل این دیار دارم
خداوندا اگر باردگر تصمیم عوض کردی
اگر خواستی برای این دوپا باز هم پیامبر تو فراخوانی
پیامبری آور که از گفتن بپرهیزد
و مطلق پای درد مردم بیچاره بنشیند
چرا پروردگار من
تو از این اهل نامرد بس رنجوری
نمیدانم
نمیخواهم در این دنیای بی مهرت بمانم من
مرا ترد کن از این دنیای بی نفسا
و در آخر نمیدانم چرا
در آنشب من خطا کردم
شاید نفهمیدم خطا کردم
شاید من نیز چون دگران
توبه ای کردم و کار آنشبم توجیح
· نمیدانم که در وقت جدایی اشک ریزم یا بخندم
· نمیدانم برای بی وفایی اشک ریزم یا بخندم
· نمیدانم چرا وقت جدایی قلم میگرید و دل مینوازد
· نمیدانم چرا لیلی به حال خسته مجنون
· دعای عشق برلبان جاری نمیسازد
· ولی کن
· سخت مشتاقم که در وقت جدایی
· دلم در حال خنده به دل بی مهر تو باشد
· وآنگه باشد و شاید نباشد تیشه فرهاد شکن
· که قلب بی مهرت به ضرب تیشه فرهاد لرزاند
· آخر چه میدانستم از روز نخست رسم وفا را
·چه میدانستم آخر رسم رفتن
·رسم پی در پی شکستن
·در آن روز نخست گفتی برایم میمانی
· گفتی طلوع عشق را با مهر خوانی
· نگفتی که دلت اخر نمیخواهد بماند
·دگر من هم نمیخواهم بمان
· دگر هر کس خواهدتیشه فرهاد در دستش بگیرد
·بگویید و بخوانید که از اول نگیرد
· چرا؟
·چون در این دنیای هرزه بین و شهوت پرست
· چو تو فرهاد باشی تیشه در دست
·نمیماند نمیماند برا تو
·دل مهربان شیرین در دل تو
·
·
سلامی از بهران به حضور گرم شما دوستان خوبید یه شعر جدید با استفاده از یک بیت از شاملوآموختم که
...................
دلتنگی آدمی را باد ترانه میخواند
...........................................
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
..................................................
من هنوز در خیال خویش آرزو را آرزو میکنم
.......................................................
اما از کودکی به من آموختند که ارزو را آرزو نکنم
............................................................
شاید را به باید تبدیل نکنم
.............................
من را به ما تشبیه نکنم
...........................
و عشق را به دامان هوس نبازم
.......................................
اما نمیدانم که چرا همه زندگی را
........................................
با همه محبت هایش به تو باختم
.........................................
نمیدانستم کز کدامین کوی و کوچه میآیی
.............................................
نمیدانستم رنگ چشمان قشنگت را
..................................................
نمیدانم چه گرمایی خوشی دارد دو دستت
.................................................
ولی هر لحظه گویم از تو با دگران با حسرت
.........................................................
میدانم که روز میآیی وآن روز من تو را
...........................................................
میشناسمد با تو هستم ای اشنا که نمیشناسمد.........................................

